آهسته آهسته دیر می شود

به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم.بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم هوا که هنوز تاریکه حتما دفعه اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم. وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت همون شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پاشدم.باورم نمیشد ساعت مرده باشد.به این کارها عادت نداشت من هم توقع نداشتم.

آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت،مرتب،همیشگی.آنقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمیکنی.بودنشان برایت بی اهمیت میشود.همینطور بی ادعا میچرخند.بی آنکه بگوید باتریشان دارد تمام میشود.بعد یکهو روشنی روز خبر میدهد که دیگر نیست.قدر این آدم ها را بدانیم قبل از شش و بیست دقیقه صبح!

منبع

درباره جواد علیزاده

علاقه ام در زمینه روانشناسی و خصوصا خودشناسی سرانجام منجر به راه اندازی این سایت گردید تا همانطور که من از سخنان دکتر میثاق و رهنمود هایش استفاده کردم، دیگران نیز بهره مند گردند.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

Zendegi Injast